چه اتفاقی افتاد؟

فقط خود ماجرا را بنویس، بدون تفسیر. مثل اینکه داری برای یک دوربین توضیح می‌دهی: کجا بودی، چه ساعتی، چه کسی بود، چه چیزی گفته شد.

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

چه فکری از سرت گذشت؟

اولین جمله‌ای که در ذهنت آمد — همان که سریع آمد و رفت. لازم نیست منطقی باشد؛ همان‌طور که بود بنویسش.

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

چه احساسی داشتی؟

هر چند تا که بود انتخاب کن. احساس‌ها معمولاً با هم می‌آیند.

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

در بدنت چه حس کردی؟ (رد کردن)

بدن معمولاً زودتر از ذهن واکنش نشان می‌دهد. اگر چیزی یادت نمی‌آید، اشکالی ندارد؛ رد شو.

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

همان لحظه، شدت ناراحتی‌ات چقدر بود؟

دقیق بودن مهم نیست. همان عددی که حسش می‌کنی.

اصلاً خیلی زیاد

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

چه شواهدی این فکر را تأیید می‌کند؟

واقعیت‌هایی که واقعاً اتفاق افتاده‌اند — نه حدس‌ها و نه احساس‌ها. اگر قرار بود در دادگاه از این فکر دفاع کنی، چه چیزی رو می‌کردی؟

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

چه شواهدی خلافش را نشان می‌دهد؟

این قدم معمولاً سخت‌ترین است، چون ذهن در آن لحظه دنبال شواهد مخالف نمی‌گردد. آرام باش و فکر کن: چه چیزی با این فکر جور در نمی‌آید؟

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

بعدش چه کار کردی؟ (رد کردن)

رفتار، نه احساس. ساکت شدی؟ از جلسه بیرون آمدی؟ چیزی گفتی؟ کاری را عقب انداختی؟

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

کدام‌یک از این الگوها در فکرت بود؟ (رد کردن)

لازم نیست همه را بشناسی. روی هرکدام که کلیک کنی، توضیحش را می‌بینی. اگر هیچ‌کدام جور نبود، رد شو.

یا کامل، یا شکست‌خورده. حالت میانه‌ای دیده نمی‌شود: «اگه عالی نباشه، پس افتضاحه.»

یک اتفاق به قانون همیشگی تبدیل می‌شود: «همیشه همین‌طوره»، «هیچ‌وقت درست نمی‌شه.»

از میان ده اتفاق، فقط به آن یکی بدش گیر می‌کنی و بقیه محو می‌شوند.

خوبی‌ها را بی‌ارزش می‌کنی: «اون که کاری نبود»، «شانسی شد.»

بدون شاهد کافی به یک نتیجه‌ی قطعی می‌رسی.

مطمئنی می‌دانی دیگران چه فکری می‌کنند: «حتماً فکر کرد آدم بی‌عرضه‌ای‌ام.»

آینده را قطعی و بد می‌بینی: «می‌دونم قبول نمی‌شم.»

بدترین حالت ممکن را محتمل‌ترین حالت فرض می‌کنی.

توانایی‌ها و موفقیت‌های خودت را کوچک می‌کنی.

چون حسی داری، آن را واقعیت می‌گیری: «حس می‌کنم شکست‌خورده‌ام، پس هستم.»

با خودت با زبان دستور حرف می‌زنی: «باید همیشه قوی باشم.»

به‌جای توصیف رفتار، به خودت یا دیگری برچسب می‌زنی: «من یه بازنده‌ام.»

مسئولیت چیزی را می‌پذیری که کاملاً دست تو نبوده.

تمام تقصیر را گردن خودت یا فقط گردن دیگری می‌اندازی.

خودت را با بهترین لحظه‌ی دیگران مقایسه می‌کنی، نه با واقعیت کاملشان.

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

حالا که شواهد دو طرف را دیدی، نگاه متعادل‌تر چه می‌تواند باشد؟

قرار نیست فکر مثبت بسازی. فقط جمله‌ای بنویس که هر دو طرف شواهد را در خودش داشته باشد — چیزی که واقعاً بهش باور داری.

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

الان شدت ناراحتی‌ات چقدر است؟

همین حالا، بعد از نوشتن. اگر تغییری نکرده هم کاملاً طبیعی است.

اصلاً خیلی زیاد

برای رفتن به قدم بعد، این قسمت را پر کن.

اگر صفحه را ببندی، نوشته‌هایت از بین می‌رود.